
خوب یادم هست استاد. سال ۱۳۸۰ بود . ما تازه تربیت معلم قبول شده بودیم . آن روزها سعی می کردیم کل اطلاعات مورد نیاز تربیت معلم را از سال دومی ها بگیریم . آمار کل اساتید دستمان آمده بود . مال تو هم همینطور استاد . فهمیده بودیم که خیلی باسوادی . همینطور سال دومی ها به ما گفته بودند که جلسه اول با تونباید کل کل کنیم چون حسابی حالیمان می شود چقدر بی سوادیم . جلسه اول شروع شد استاد . تو بحث را شروع کردی . با چند تا سئوال خیلی ساده . من و چند نفر از بچه ها که خیلی ادعایمان می شد نتوانستیم اخطار سال دومی ها را آویزه گوشمان کنیم . پریدم وسط استاد . هیچوقت یادمان نرفت که چطور همه ما را سنگ روی یخ کردی . آن روز که جلسه تمام شد و من به همکلاسی ها گفتم که از تو خوشم نمی آید هیچوقت فکرش را نمی کردم که یک روز عاشقت بشوم و اینقدر دلم برایت تنگ شود . فامیلیت درولی بود . می گفتند دکتر درولی . فوق العاده آرام بودی.می آمدی و یکراست می رفتی می نشستی سر صندلیت و بدون کوچکترین مقدمه درس را شروع می کردی . هنوز یادم هست استاد ، تو هیچوقت حضور و غیاب ما را چک نمی کردی . هیچوقت . اما هیچ کس حاضر نبود کلاس تو را ترک کند . حتی کلاس های رشته های دینی و عربی و آموزش ابتدایی از کلاسهاشان جیم می شدند می آمدند سر کلاس ما و ما چقدر احساس غرور می کردیم . این همه اطلاعات را از کجایت درمی آوردی استاد ؟ این همه کتاب را چطور خوانده بودی و حفظ کرده بودی . آمار کل کتابهای کتابخانه دستت بود . تا می گفتیم منبع استاد ؟ چند تا اسم عربی و فارسی ردیف می کردی و می گفتی کدامشان در تربیت معلم موجود است . کدامشان را باید از فلان کتابخانه یا فلان کتابفروشی تهیه کنیم . چرا سر کلاس تو خسته نمی شدیم ؟ چرا بعد از کلاس تو احساس سبکی می کردیم ؟ چقدر خوب از جامعه و سیاست حرف می زدی. هنوز یادم نرفته . یکی از بچه ها از شما پرسید : به نظر شما تهدیدهای آمریکا در مورد حمله به عراق جدی است یا فقط زبانی است ؟
شما جواب دادی : درباره حمله آمریکا به عراق با من صحبت نکنید . اگر حرفی دارید در مورد مسائل بعد از اشغال عراق توسط امریکا بزنید .
حقیقتش آن روز این قاطعیت شما را یک اشتباه تلقی کردیم . اما تو بدون کوچکترین تردید از مشکلات عراق پس از اشغال گفتی از بافت های قومی . مو به مو و جز به جز عراق را پیش چشممان تشریح کردی . و حالا همه آن ها را هر روز توی اخبار می شنویم و می بینیم . نه تو پیشگو نبودی استاد ، به معنای واقعی کلمه نخبه سیاسی بودی .
مدتی گذشت تا بیشتر بشناسیمت . یکی از جلسات هفتگی ات را که با دانشجویان دزفولی و اندیمشکی تشکیل می دادی پیدا کردیم . از ترس اینکه به ماشین پیکانت آسیبی برسانند یکی از بچه ها با موتور سیکلت غراضه اش تو را رساند . ما را که دیدی گفتی : شماها اینجا چه کار می کنید ؟
فکر کنم دوستانه ترین حرفی که در تمام عمرم از شما شنیدم همین بود استاد . مهره مار هم که می دانم نداشتید . ولی مطمئنم حس انسان دوستی شما بود که ما را جذب می کرد .
همان حسی که شما را وادار کرد در دوران دانشجویی علیه دیکتاتوری شاه فعالیت کنی . بعد از آن راهی جبهه شوی . می گفتند برادرت هم شهید شده استاد . می گفتند روی قبر سیمانی و ساده اش فقط با انگشت اسم و تاریخ شهادتش را نوشته اند . نمی دانم اگر برادر من هم شهید می شد چه حسی داشتم .
پس آن جوجه بسیجی های دانشگاه آزاد دزفول چرا می خواستند جلوی سخنرانیت در سال ۱۳۸۰ که در مورد مسائل افغانستان بود را بگیرند ؟ چرا گفته بودند : کسی که برای نمایندگی مجلس کشور رد صلاحیت شده نباید برای دانشجوها سخنرانی کند . راستی یادم رفت استاد بگویم توی آن دوره که هیچکس را ردصلاحیت نکرده بودند شما رد صلاحیت شدید . دستان پلید چه کسی پشت پرده بود ؟ اما خودمانیم شما هم خوب جواب آن جوجه بسیجی ها را دادید . گفتید : در انتخابات مجلس رد صلاحیت شدم ممنوع الزندگی که نشده ام .
راستی دلیل رد صلاحیت شما چه بود ؟؟ آها یادم افتاد . نداشتن التزام عملی به اسلام . البته استاد به آنها حق بدهید . آن بیچاره ها که تقصیری ندارند . با شما که دوست نبوده اند تا از نماز شب های شما خبر داشته باشند .
خلاصه استاد با آن همه رد صلاحیت ها و منع سخنرانی ها باز روزگار خوبی بود . یک دزفول بود و یک استاد درولی . به هر حال کلاس ها دانشگاه را داشتی . جلسات را داشتی . دوره خاتمی و اصلاحات بود دیگر .
آن روزها رفتند استاد . احمدی نژاد که آمد فضا عوض شد . دورادور فاجعه را می دیدیم و می شنیدم . اول کلاس ها تربیت معلم را ازت گرفتند . ولی استاد آنقدر هم این ها بی وجدان نیستند . به هر حال دکتر درولی باید یک جوری خرج زن و بچه اش را بدهد . برای همین فرستادنت شهر شوش تا به بچه های دبیرستانی درس بدهی . آن هم چه درسی استاد ؟ زبان انگلیسی .
راستی اگر اشتباه نکنم این را از علی شنیدم . می گفتاز بان شما شنیده که یک روز دانش آموزی به شما گفته - اجازه آقا شما یک جوری هستید ، با بقیه معلم ها فرق می کنید - بعد شما گفه بودید - مگر فرق من با بقیه معلم ها چیست ؟ - بعد دانش آموز جواب داده بود - نمی دانم آقا . فقط می دانم شما با بقیه معلم ها فرق می کنید -
شنیدن همه این خبرهای تلخ یک طرف و شنیدن خبر سکته مغزی تان یک طرف . شما که صحیح و سالم بودید ؟ پس جریان این سکته دیگر چه بود استاد ؟ درست است که دکترها گفته اند نباید به مغزت زیاد فشار بیاوری . دکترها خوب مشکل را فهمیده اند . به نظر من شما هر چه می کشید از آن مغزتان است . ما نگران سلامتی شما هستیم . لطفن زیاد فکر نکنید .
نمی دانم شاید ما هم بی معرفتیم . فکر کنم باید به شما سری بزنیم . امیدوارم به زودی ببینمتان. اگر ما را هم نشناختید اشکالی ندارد . فقط تمنا می کنم به مغزتان فشار نیاورید استاد ...

نوشته شده توسط خليل رشنوي در شنبه 5 اردیبهشت1388 | موضوع: مقاله