پستم که تمام شد روی تختم ولو شدم . آسایشگاه کاملن تاریک بود . فقط نور ماه که از دریچه تو می آمد کتاب قرآن باز شده ای را روشن می کرد که جواد زیر لبی آیاتش را می خواند . صورت جواد پیدا نبود . اما فقط او بود که تا این وقت شب بیدار می ماند و شب زنده داری می کرد . چشم هایم گرم شد و آرام به خواب رفتم .
توی خواب انگار عملیات شده بود . بچه ها پشت سنگر پناه گرفته بودند و به سمت دشمن تیراندازی می کردند و اصلن حواسشان به آن عراقی نبود که با خنجرش یکی یکی گردنشان را جدا می کرد و جلو می رفت . کلاشینکف را به سمتش گرفتم و رگبار کشیدم . اما تفنگ گیر کرده بود . داد می کشیدم و سعی می کردم سربازهای خودی را متوجه آن عراقی کنم . ولی آن ها صدای من را نمی شنیدند . سرباز عراقی سر تمام سربازها را که برید به سمت من قدم برداشت . عراقی یک چشم بیشتر توی کله نداشت و آن یکی چشم توی کاسه سرش فرو رفته بود . پاهام سنگ شده بودند . نمی توانستم فرار کنم . با صدای بلند کمک خواستم . خنجرش را به سمتم کشید که از خواب پریدم . چشم هایم را باز کردم ، دیدم کسی کاسه ای آب به طرفم دراز کرده . آب را سر کشیدم و کمی آرام شدم . کله ام را که بالا گرفتم دیدم همان عراقی تک چشم است . استخوان هایم به هم قفل شده بودند . فقط می توانستم زیر چشمی به کاسه نگاه کنم که پر از خون بود و بخار از آن به هوا بلند می شد . عراقی دوباره خنجرش را کشید که با صدای کسی به خودم آمدم .
- آروم باش . داشتی خواب می دیدی
صدای جواد بود . دستم را رها کرد و گفت :
- الان برات آب میارم
و به طرف یخچال رفت . همه جا تاریک بود و هنوز نور ماه قرآن جواد را روشن کرده بود . سایه جواد در یخچال را باز کرد . نور یخچال که پاشید روی سایه از پشت خنجرش را دیدم که گذاشته بود زیر کمربند نظامی اش . پتو را روی سرم کشیدم .

نوشته شده توسط خليل رشنوي در یکشنبه 29 دی1387 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه