همه جا تحت محاصره نيروهاي پليس است . افسر در حالي كه به دقت اطراف را زير نظر دارد اعدامي را به سمت طناب دار مي كشاند . به جايگاه اعدام كه مي رسند افسر از محكوم مي خواهد كه روي چهارپايه بايستد . اعدامي ناگهان با حركتي سريع هفت تير را از كمر افسر بيرون مي كشد و با لگدي او را نقش بر زمين مي كند . اسلحه را محكم توي دست بسته اش مي گيرد و لوله اش را توي دهان فرو مي كند . صداي شليك مي پيچد . گلوله اي كه از تفنگ يكي از سربازها شليك شده درست روي كف دست متهم نشسته است . افسر سريع بلند مي شود و اسلحه خوني را برمي دارد . پزشك ها وارد ميدان مي شوند و دست اعدامي كه فقط به مقداري پوست آويزان است را باندپيچي مي كنند . افسر با عجله متهم را روي چهارپايه مي برد و در حالي كه پاهاي متهم به دنبال چهارپايه توي هوا معلق شده اند از نشانه گيري سرباز تشكر مي كند .

نوشته شده توسط خليل رشنوي در پنجشنبه 14 آذر1387 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه