27 سال پيش بود
حوالي سال شصت انديمشك
در يك روز سرماخورده
توليد شدم
اولين محصول مشترك پدر و مادرم
27 سال پيش آدم خوبي بود
زبان عروسك هايش را مي فهميد
با آن ها به سفر مي رفت
ولي حالا هر شب
هزار آدم دم دراز را به قعر دستشويي مي فرستد
پدرم سواد نداشت
پاي عاشقانه هايش انگشت مي زد
تك انگشت پدر هميشه آبي بود
و مي شد با آن به پرواز پرنده ها اشاره كرد
من باسواد هستم
با كلمات زيادي ارتباط دارم
ولي زبان آدم ها را نمي فهمم
پاي عاشقانه هايم هميشه مي لنگد
27 سال پيش آدم خوبي بود
مي گويند مدتي است كه با خودش ازدواج كرده
و اصلن با هم تفاهم ندارند
ولي هنوز مي تواند
پا برهنه سال ها روي لبه تيغ راه برود
و هرگز نيفتد
مادرم هيچوقت فيلم هاليوودي نديد
ولي قصه تايتانك را از بر بود
زمستان حرمت منافذ بافتني اش را نگه مي داشت
رنگ شير مادرم آبي بود
پدر از سركار كه مي آمد
دست و صورت خستگي هايش را آنجا مي شست
تايتانيك فيلم خوبي بود
زبان پدر و مادرم را مي فهميد
با آن ها به سفر مي رفت
ولي حالا هرشب
هزار بار توي خوابهايم آن ها را به قعر اقيانوس مي فرستد.

نوشته شده توسط خليل رشنوي در یکشنبه 7 مهر1387 | موضوع: شعر