تبليغاتX
خليل رشنوي
پتو(داستان کوتاه کوتاه)

پستم که تمام شد روی تختم ولو شدم . آسایشگاه کاملن تاریک بود . فقط نور ماه که از دریچه تو می آمد کتاب قرآن باز شده ای را روشن می کرد که جواد زیر لبی آیاتش را می خواند . صورت جواد پیدا نبود . اما فقط او بود که تا این وقت شب بیدار می ماند و شب زنده داری می کرد . چشم هایم گرم شد و آرام به خواب رفتم .

توی خواب انگار عملیات شده بود . بچه ها پشت سنگر پناه گرفته بودند و به سمت دشمن تیراندازی می کردند و اصلن حواسشان به آن عراقی نبود که با خنجرش یکی یکی گردنشان را جدا می کرد و جلو می رفت  . کلاشینکف را به سمتش گرفتم و رگبار کشیدم . اما تفنگ گیر کرده بود . داد می کشیدم و سعی می کردم سربازهای خودی را متوجه آن عراقی کنم . ولی آن ها  صدای من را نمی شنیدند . سرباز عراقی سر تمام سربازها را که برید به سمت من قدم برداشت . عراقی یک چشم بیشتر توی کله نداشت و آن یکی چشم توی کاسه سرش فرو رفته بود . پاهام سنگ شده بودند . نمی توانستم فرار کنم . با صدای بلند کمک خواستم . خنجرش را به سمتم کشید که از خواب پریدم . چشم هایم را باز کردم ، دیدم کسی کاسه ای آب به طرفم دراز کرده . آب را سر کشیدم و کمی آرام شدم . کله ام را که بالا گرفتم دیدم همان عراقی تک چشم است . استخوان هایم به هم قفل شده بودند . فقط می توانستم زیر چشمی به کاسه نگاه کنم که پر از خون بود و بخار از آن به هوا بلند می شد . عراقی دوباره خنجرش را کشید که با صدای کسی به خودم آمدم .

-  آروم باش . داشتی خواب می دیدی

صدای جواد بود . دستم را رها کرد و گفت :

- الان برات آب میارم

و به طرف یخچال رفت . همه جا تاریک بود و هنوز نور ماه قرآن جواد را روشن کرده بود . سایه جواد در یخچال را باز کرد . نور یخچال که پاشید روی سایه از پشت خنجرش را دیدم که گذاشته بود زیر کمربند نظامی اش . پتو را روی سرم کشیدم . 

 


نوشته شده توسط خليل رشنوي در یکشنبه 29 دی1387 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
اعدام

همه جا تحت محاصره نيروهاي پليس است . افسر در حالي كه به دقت اطراف را زير نظر دارد اعدامي را به سمت طناب دار مي كشاند . به جايگاه اعدام كه مي رسند افسر از محكوم مي خواهد كه روي چهارپايه بايستد . اعدامي ناگهان با حركتي سريع هفت تير را از كمر افسر بيرون مي كشد و با لگدي او را نقش بر زمين مي كند . اسلحه را محكم توي دست بسته اش مي گيرد و لوله اش را توي دهان فرو مي كند . صداي شليك مي پيچد . گلوله اي كه از تفنگ يكي از سربازها شليك شده درست روي كف دست متهم نشسته است . افسر سريع بلند مي شود و اسلحه خوني را برمي دارد . پزشك ها وارد ميدان مي شوند و دست اعدامي كه فقط به مقداري پوست آويزان است را باندپيچي مي كنند . افسر با عجله متهم را روي چهارپايه مي برد و در حالي كه پاهاي متهم به دنبال چهارپايه توي هوا معلق شده اند از نشانه گيري سرباز تشكر مي كند .


نوشته شده توسط خليل رشنوي در پنجشنبه 14 آذر1387 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
سه داستانك جديد
۱ )خوش تختخواب

زنگ در به صدا درآمد . مرد در را كه باز كرد دختري را ديد كه يك دست سفيد پوشيده بود . زيبايي و مرتب بودن دختر ، مرد را هيجان زده كرد تا بگويد :

فكر نمي كردم يه دختر ماماني مثل تو رو بفرستن  .  اميدوارم خوش تختخواب باشي  . نق نق هم نكني . آخه من بره ببينم درنده خو ميشم  ، دست خودم نيست . ولي چرا اينقد دير كردي ؟ كلي منتظرت شدم .

دختر در حالي كه تو مي رفت جواب داد: ترافيك بود . نتونستم زودتر بيام . حالا خيلي دير شده ؟ ناراحت شدي؟

مرد گفت : ارزش منتظر شدن و داشت . دفعه بعد اگه ترافيك بود بهتره پرواز كني چون ممكنه انتظاركش بشم .

و با قهقه دختر را به درون اتاق كشيد ...

هفته بعد دوباره صداي زنگ در بالا آمد . مرد با عجله در را باز كرد و دختر را ديد كه يكدست آبي پوشيده بود . مرد كمي دختر را برانداز كرد و گفت :

چه عجب امروز به موقع رسيدي؟ موهات چرا اينقد آشفته شدن  ؟ دكمه هاي مانتوت هم كه بيشترشون باز شده ؟!چه بوي غبار خوبي مي دي؟ اينقد عجله داشتي كه از  پله ها كار و شروع كردي ؟ ها؟ 

و در حالي كه دست هاي خنك دختر را گرفته بود گفت : بيا تو خودتو گرم كن . من مي رم پنجره  ي راه پله ها رو ببندم . نمي دونم كي باز گذاشته تو اين سرما .

 ۲) رهبر فقيد

وكيل روبروي قاضي ايستاد و گفت : ببينيد آقاي قاضي ، موكل بنده تنها جرمش اينه كه يه رمان نوشته . همه اين اتهاماتي كه به ايشون زده ميشه فقط يه فرضه . درسته دنيايي كه توي رمانش خلق كرده شبيه تاريخ كشورماست اما اين جرمي رو ثابت نمي كنه چون داستان توي كشور ديگه اي اتفاق افتاده و اسم شخصيت ها به خوبي نشون مي ده كه اين ها هم وطن ما نيستند . درسته توي داستان مثل كشور ما انقلابي ميشه و رهبر انقلابي ها بعد از مدتي مي ميره و اطرافيان و معتمدين رهبر فقيد ، انقلاب رو به گند مي كشونن اما اين دليل نميشه كه منظور كشور ما بوده چون اتفاقات در يه كشور ديگه مي افته . اصلن اگه شما به اسم ها توجه كنين مي بينين كه منظور ما نيستيم .

قاضي رو به خوزه جوان كرد و گفت :  آقاي نويسنده اتهام شما توهين به رهبر فقيدانقلابه . چه حرفي براي دفاع از خودتون دارين؟

خوزه ايستاد و جواب داد: من توي داستان هدفم اين بوده كه با استفاده از تاريخ يه كشور ديگه انحراف انقلاب كشور خودمون رو نشون بدم  و تمام اتهامات رو مي پذيرم .

با گفتن اين جمله وكيل آهي كشيد و روي صندلي اش افتاد.

دم در زندان خوزه لباس هاي جديدش را پوشيد . زندان بان با صداي بلند وسايل خوزه را براي امانت دار زندان مي خواند تا آن ها را در دفترش ثبت كند  :

يه شلوار سفيد ، كمربند چرمي سياه ، كفش چرمي سياه ، پيراهن خاكستري ، يك عدد خودنويس ، يك كيف شامل ؛ 920 پزو پول نقد، كارت شناسايي و يك قطعه عكس از رهبر فقيد .

 

۳) راسو

طلاق دادن زنم باعث تعجب همه شده بود . همه سرزنشم مي كردند و اين كارم اصلن برايشان باور كردني نبود . از نگاه آن ها همسرم زيباترين زن شهر بود . دو چشم ميشي درشت داشت و پوست مهتابي براق . گونه هاي برجسته و دماغ تراش خورده . لب هاي كوچك و خوردني و موهاي بلند و حنايي رنگش زيبايي او را دوچندان مي كرد . اندام ورزيده ، متناسب و بدون مويش را آنها نديده بودند ولي لابد حدسش را مي زدند . تحصيل كرده بود و در خانواده اي اصيل بزرگ شده بود . نجابت و رفتار خوبش را همه دوست داشتند. اصلن زيبايي باعث مي شود آدم مهربانتر به نظر برسد . البته همه اين ها را خودم هم مي دانستم و همين دلايل بود كه باعث مي شد براي به دست آوردنش آنقدر پافشاري كنم و دست به هر كاري بزنم . براي  طلاق دادن زنم  همه از من دليل قانع كننده مي خواستند ولي من فقط سكوت مي كردم . كاش مي توانستم به همه بگويم كه زندگي با او برايم مثل جهنم بود . روزها او مثل فرشته بود ولي شب ها به موجود ديگري تبديل مي شد . انگار كه توي شكمش كلاغي لانه كرده باشد ، شب ها قار و قور معده اش حالم را به هم مي زد . انحراف دماغ تراش خورده اش را كسي نمي توانست تشخيص بدهد جز من كه شبي چند بار از صداي خروپفش بيدار مي شدم . صبح ها كه از خواب بيدار مي شد و لب هاي قشنگش را باز مي كرد بوي مردار اتاق خواب را پر مي كرد و مي ديدم كه گوشه چشم هاي ميشي اش كثافتي شبيه فضله موش جمع شده .  از همه بدتر شب ها اراده روده هايش را نداشت و دائم احساس مي كردم زير پتويمان به راسوي خشمگيني تبديل مي شود و هراز گاهي دمش را بالا مي برد.

آخرين مطالب نويسنده :

يك ترانه / داستان كوتاه او يك پري است / داستانك گرايي و داستانك گريزي(مقاله)/ داستان سايه كش دار در كاف استوري / سه شعر جدید/ داستانک صلیب


نوشته شده توسط خليل رشنوي در دوشنبه 11 شهریور1387 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
تغيير چهره2

براي اينكه در نظر ديگران مقبول تر و جذاب تر باشد فرايندي را براي تغيير چهره اش آغاز كرد . ابتدا به سراغ دماغ دراز و منقاري اش رفت . نوك دماغش را كمي به سمت بالا داد تا سوراخ هاي بيني اش پيدا شوند . به نظرش با مزه تر مي شد . كمي پوست گونه هايش را جمع كرد . پلك هاي دو چشمش را به ابروهايش نزديك تر كرد تا از آن حالت مردگي خارج شوند . ابروها را نيز كمي به سمت گوش هايش متمايل كرد و فاصله آن ها را در اخمگاه بيشتر كرد تا چروك وسط ابروها محو شود . عمل تغيير چهره كه تمام شد چاقو را روي زمين گذاشت و رو به چهره خون آلود توي آينه گفت :

فكر كنم حالا كمي بهتر شد ...


نوشته شده توسط خليل رشنوي در چهارشنبه 29 خرداد1387 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
محمد رسول الله× داستانک ×

گروه كارگرداني بعد از چند روز تحقيق توي شهر و پس از ساعت ها پرس و جو به خانه من آمده بودند . گفته بودند از شما توقع داريم كه در اين فيلم با ما همكاري كنيد . مي گفتند فيلمشان در مورد زندگي پيامبر است و اسم فيلم نيز محمد رسول الله است . مي گفتند فيلم پرهزينه اي است و بعد از ساختنش شهرت جهاني پيدا خواهد كرد و تمام مسلمانان دنيا آن را خواهند ديد . مي گفتند همه شهر از ارادت شما  به پيامبر آگاه هستند . مي گفتند آن دنيا جلوي پيامبر شرمسار نخواهم شد . مي گفتند تمام صحنه هاي فيلم بايد طبيعي ساخته شود  تا روي مخاطب تاثير خودش را بگذارد ، خصوصن اين صحنه را بايد جوري بسازيم كه به خوبي ، جاهليت اعراب قبل از پيامبر را نشان بدهد. بعد كلي اطمينان و تضمين دادند كه هيچ اتفاقي نخواهد افتاد و مشكل فقط كمي خاك و ماسه است كه با شستشوي مختصري برطرف مي شود .

درخواست آن ها كاملن عادي و اطمينان بخش بود اما تصميم گيري سخت و دشوار بود . ساعت ها با خودم و بعد از آن با زنم كلنجار رفتم تا بين شادي پيامبر و نگراني ام كدام را انتخاب كنم . بالاخره تصميمم را گرفتم و قبول كردم براي صحنه اي از عصر جاهليت كه نوزاد دختري را زنده به گور مي كنند دختر يك ماهه ام را به آن ها بدهم .  


نوشته شده توسط خليل رشنوي در جمعه 17 خرداد1387 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
صليب

 استپانو بوي عرق خودش را تحمل مي كند . استپانو نفس نفس مي زند و به صليب وسط زمينش كه از لابه لاي بوته هاي گوجه سبز شده خيره مي شود . ياد روزي مي افتد كه دلال زمين او را به اينجا آورده بود .

( اين زمين حاصلخيزترين زمين اين منطقه اس. فلز توش بكار گندم بهت مي ده . بارون خدا هم كه كم نمياد . از من مي پرسي فرصت رو از دست نده . )

و استپانو به اين فكر كرده بود كه چرا اينقدر ارزان ؟! نگاهش به صليب كه افتاد پرسيد :

( جريان اين صليب چيه ؟ اينو چيكارش كنم ؟ )

دلال به سمت صليب دستش را دراز كرد و گفت :

( اين مي تونه بركت زمينت باشه . قبره يكي از كشته هاي جنگ چند ساله پيشه.  مي گن از سربازهاي خودي بوده. وجود اين صليب حتمن برات شانس مياره . تصميم با خودته ولي سعي كن باهاش كنار بياي چون ورداشتنش دودمانتو به باد مي ده . دود مانتو به باد مي ده . دود مانتو به باد مي ده . دود مانتو به...)

همه چيز آنطوري شد كه دلال گفته بود . زمين واقعن حاصلخيز بود . ولي يك مشكل بزرگ داشت كه استپانو هيچ راه حلي برايش نداشت . كلاغ ها مدتي است كه انگار پدر كشتگي با بوته هاي گوجه داشته باشند از هر فرصتي براي هجوم به مزرعه اسنفاده مي كنند . استپانو مجبور است هر روز با چوبي كه به يك قوطي حلبي مي كوبد كلاغ ها را دنبال كند تا رم كنند و دور شوند . كلاغ ها تقريبن همه چيز را خراب مي كنند و صليب كه استراحت گاه خوبي براي كلاغ ها شده مثل يك خار توي چشم استپانو فرو رفته است .  

استپانو درمانده به صليبي كه آغشته به  كثافت كلاغ هاست زل مي زند .  ناگهان تصميم خودش را مي گيرد .  مصمم به سمت صليب قدم بر مي دارد . به صليب كه مي رسد كتش كهنه اش را درمي آورد و به تن صليب مي پوشاند و بعد قوطي حلبي را روي سرش جا مي دهد .


نوشته شده توسط خليل رشنوي در دوشنبه 6 خرداد1387 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
تغيير چهره
براي اينكه چهره اش مقبول تر و جذاب تر باشد فرايندي را براي تغيير چهره اش آغاز نمود. ابتدا به سراغ دماغ دراز و منقاري اش رفت . تك دماغش را كمي به سمت بالا داد تا سوراخ هاي بيني اش كمي پيدا شوند. به نظرش بامزه تر مي شد . بعد كمي پوست گونه هايش را جمع كرد . پلک های دو چشمش را به ابروهایش نزدیک تر کرد تا از آن حالت مردگی خلاص شوند . ابروها را نیز کمی به سمت گوش هایش متمایل کرد و فاصله آن ها را در اخمگاه بیشتر کرد تا چروک وسط ابروها محو شود ...

عمل تغییر چهره که تمام شد دیگر جناب رییس جمهور با یک لبخند زیبا به پشت تریبون رسیده بود .


نوشته شده توسط خليل رشنوي در پنجشنبه 27 دی1386 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
با وفاها

بابی کوتاه بود و بوی عطرش توی هوا پخش . کراوات بابی چند میلی متر گشاد بسته شده بود تا راحت نفس بکشد . بابی در حال غذا خوردن عاشقانه به چشم های او زل زد . او خودش را به بابی رساند . خواست در غذای اشتهاآور بابی شریک شود اما با لگدی دور شد و سر وضع مردنی و کثیفش را به دنبال خودش کشاند . در حالی توی خاک ها شروع به غلتیدن کرد که صدایی با لهجه انگلیسی داد می زد ( این سگ آشغال ایرانی رو از اینجا دور کنین . می ترسم سگمو مریض کنه . )


نوشته شده توسط خليل رشنوي در پنجشنبه 12 مهر1386 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
عرض ارادت

مرد هدیه ای که چند لحظه پیش از دختر گرفته بود را محکم به سینه اش چسبانیده بود و طول خیابان را طی می کرد . به صرافت افتاده بود ، این یادگاری را برای همیشه نگهداری کند . ولی از حواس پرتی و  شلختگی خودش می ترسید . توی مسیر همش به این فکر می کرد که چگونه از این هدیه ارزشمند مراقبت کند . فکری به ذهنش رسید . وارد خانه که شد هدیه را جلوی سینه اش گرفت و گفت ( تقدیم به همسر عزیزم ) همسرش تا آخر عمر ، آن هدیه را مثل تکه  ای از بدن خودش مواظبت می کرد . 


نوشته شده توسط خليل رشنوي در پنجشنبه 12 مهر1386 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
حرف های بودار

و از اعلی حضرت می گفتند که سرش به تنش نمی ارزد و خائن است  . دونفرشان تا توانستند اعلی حضرت را به گه کشیدند . چند ساعت بحث کردند و راهکار دادند و در این راه هر دوشان به شهادت افتخار کردند . روز بعد هر دو هم زمان به سازمان اطلاعات کشوراحضار شدند . خودشان را معرفی کردند . همدیگر را لو داده بودند .


نوشته شده توسط خليل رشنوي در جمعه 1 تیر1386 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
هسته زردآلو

حالا این درخت به جای تو اسماعیل قد کشیده و تنومند شده و من هر روز این اسماعیل چوبی را بغل می کنم و برایش لالایی سر می دهم . بگذار این پسرهای عوضی هی به من سنگ بزنند و زری دیوانه خطابم کنند ولی من تو را همیشه بغل می کنم . از آن روزی که کنار این دیوار متروک چالت کردم سال ها گذشته و تو حالا یک پسر رشید شده ای و حسابی بار داده ای . حتی اگر تمام دندان هایم را به قیمت گاز گرفتن این آدم های مزاحم از دست بدهم نمی گذارم دست کسی به تو برسد یا به خاطر میوه هایت خودشان را از تو بالا بکشند و زخمی ات کنند . از آن روزی که آن زردآلوی درشت را توی گهواره ات به تو خوراندم و مادرمان تو را وارونه گرفته بود و محکم به پشتت می کوبید تا آن زردآلوی خونی بیفتد روی فرش و من بروم کنار این دیوار متروک چالش کنم اخلاقم اینطوری سگی شده و همه را گاز می گیرم .

 


نوشته شده توسط خليل رشنوي در چهارشنبه 22 فروردین1386 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
لذت کتک خوری

شَتَرَق . با کشیده محکمی شروع شد و بعد از آن کشیده هایی بود که آتش می زد به صورتم . خوشحال هستم . تا به حال کتک نخورده ام . به خودم افتخار می کنم . آنقدرها که آدم فکرش را می کند سخت نیست . بعدن می توانم به همه بگویم که زیر یک عالمه کتک آخ نگفته ام .

پَق . مشت محکمی به دماغم می خورد . خون شتک می زند به دیوار و حالا تالاپ تولوپ مشت هاست که به سر و کولم می خورد و من بیشتر احساس افتخار می کنم . ولو شده ام در اتاق در راستای لگدهایشان .

گروپ . لگدی می خورد به پهلوی چپم . صدای خرد شدن دنده هایم را می شنوم . درد می کند تن لختم . به خودم نهیب می زنم :

 به هر حال بعد از چند هفته مداوا خوب می شوی .

بَنگ . صدای شلیک گلوله توی سرم می پیچد . باورم نمی شود . مثل اینکه مرده ام . آن ها من را کشتند به همین راحتی . مگر ممکن است . انگار آن جنازه آش و لاش من هستم زیر نور آن لامپ چرخان .

تُف . آب دهنش را پرت می کند روی خون های دلمه بسته روی صورتم و می گوید : شورشی نجس .

با خودم می گویم :

شاید حالا بیشتر می توانم به خودم افتخار کنم .


نوشته شده توسط خليل رشنوي در چهارشنبه 22 فروردین1386 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
قاتلان خدا

آن ها ادعا کرده بودند که خدا را کشته اند . اما هیچکس قبول نمی کرد . همه از آن ها مدرک می خواستند تا حرفشان را باور کنند . بنابراین آن ها تمام دنیا و کل سوراخ سمبه ها را به دنبال جنازه خدا گشتند ولی بعد از سال ها هیچ چیز قابل ملاحظه ای پیدا نکردند . سال ها بعد وقتی مردم جنازه آن ها را تشیع می کردند می گفتند :

« خداوند رحمتشان کند . »


نوشته شده توسط خليل رشنوي در چهارشنبه 22 فروردین1386 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
شکار بزرگ

آن چیزی که او را به شکار وادار کرده شکم درد یا چیزی شبیه این نیست . یک جور حس ماجراجویانه که با اولین شکار به او دست داده است . چیزی که او را سر کیف می آورد این است که شکار جدید از شکار قبلی بزرگتر باشد . به همین علت چند ساعتی می شود که دارد دور خودش می چرخد . به لحظه ای فکر می کند که صیدش را بالا می کشد و همه با اغراق به او و شکارش خیره می شوند . آن پایین سایه ای در جهت چرخش او در حال حرکت است . گنده به نظر می رسد . با خودش فکر می کند به امتحانش می ارزد و توی دریا شیرجه می زند . لحظه ای بعد کوسه ای خودش را به سطح می رساند در حالی که مرغ ماهی خواری را تکه تکه می کند تا راحت تر قورتش بدهد .

 


نوشته شده توسط خليل رشنوي در چهارشنبه 22 فروردین1386 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
شمر

عرق از سبیل های قطور شمر سرازیر است به خاک  . شمشیرش را از غلاف بیرون می کشد و می چرخاند . ناگهان مکث می کند . شمشیر از دستش می اُفتد و توی  زمین فرو می رود . قلب شمر  تیر می کشد و با کله به زمین می خورد . تماشاگرها یا حسین گویان به کمک شمر می روند .


نوشته شده توسط خليل رشنوي در سه شنبه 29 اسفند1385 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
دادگاه

آخرین جمله  قاتل به قاضی

( تو رو خدا من و نکش )


نوشته شده توسط خليل رشنوي در سه شنبه 29 اسفند1385 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
سگ دانی

توی سگ دانی اش چمباتمه زده و با چشمان دریده اش ور می رود . توله نیزه کنان به سمتش می آید اما با گاز محکمی که از مادرش تحویل می گیرد دادش به هوا می رود . شروع می کند به تیز کردن ناخن هایش . کارش که تمام می شود به سمت توله پر سر و صدایش می رود . عصبانی توله اش را بلند می کند ، کفش هایش را می پوشد و از سگ دانی اش به قصد رفتن به خانه مردی غریبه بیرون می زند .


نوشته شده توسط خليل رشنوي در پنجشنبه 21 دی1385 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
ماده خر

آن روز پدرم جبار روی نقاب مادرم طاهره کوبید و غرید :

« زن افغان همیشه عقب مردش رام می ره . سیل کن به زنا مردم ماده خر »

و با چهره دژم دوباره شروع کرد به حرکت . اما طاهره امروز دارد جلوی ما راه می رود . جلوی من ، جبار و عمو راشید . مردم توی بیابان نیستند و شاید جبار برای همین اجازه داده توی برهوت جلو راه برود .

به تپه ها که رسیدیم راشید تریاک ها را روی دوشش جابه جا کرد و گفت :

« باید حواسمان باشد . . . شاید این جا را مین گذاشته باشند . »

جبار خمی به کمان ابروهایش داد و بلند گفت :

« ها . . . شاید »

و انگار چیزی یادش آمده باشد . با چهره دژم رو به طاهره داد زد :

« این تریاک ها رو بده من . . . تو چند قدم جلوتر از ما حرکت کن . سعی کن از مسیر درستی بری و الا شرش دامان خودت رو می گیره . »

اما طاهره تکان نخورد . جبار پس گردن طاهره کوبید و بانگ زد :

« یالا ماده خر »


نوشته شده توسط خليل رشنوي در سه شنبه 10 مرداد1385 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
حمله کثیف

نفر اول رو به همه :

« این بوی کثافت لعنتی حسابی کلافه ام کرده . »

و دستمال را محکم به دماغش می کوبد . همه رو به نفر اول :

« ما هم همینطور »

و دستمال ها را ماسک صورتشان می کنند . چشم ها دوران می خورند توی فضا و رویِ زیرِ تخت قدیمی ثابت می شوند . یک کثافت گنده رستوران مگس های سمج شده . اولی رو به همه :

« چه صحنه وحشتناکی . وقتشه این گُه لعنتی به تاریخ بپیونده . »

و دست هایش را مشت می کند و می کوبد به کله آسمان . همه رو به اولی :

« ما هم موافقیم . نسل های بعدی به این کار ما غبطه می خورند . و مشت های گره کردنشان را به طرف آسمان شلیک می کنند . اولی راه می افتد به سمت هدف و دومی ها همه پشت سرش .

چند سالی طول می کشد . اولی اول از همه می رسد به هدف و لگدی مثل ضربه پتک . . . کثافت پاشیده می شود روی همه . اولی رو به همه :

« ما پیروز شدیم کثافتا . »

همه رو به اولی :

« هورا »


نوشته شده توسط خليل رشنوي در سه شنبه 10 مرداد1385 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
« خدا نور است »

 روزی پیامبری از کوچه ای گذشت . تصمیم گرفت روی دیوار آن کوچه شعاری بنویسد تا مردم با دیدن آن به یاد خدا بیفتند . بنابراین خیلی بزرگ نوشت « خدا نور است » و زیر آن هم یادداشت کرد : « پیامبر خدا »

روز بعد ماهیگری از آن کوچه عبور کرد . چشمش به شعار افتاد و کنار نقطه « نور » یک نقطه گذاشت و رفت . روز دوم دیوانه ای توت سیاه آبداری را به سمت خدا شلیک کرد . توت درست بالای نقطه ماهیگیر له شد و مثل نقطه ای به جا ماند . چند روز بعد آشپزی که از کنار شعار گذشته بود دو دندانه به « نور » اضافه کرده و دور شده بود . بعدها آن شهر توسط  آشوری ها فتح شد . سردار آشوری وقتی از آن کوچه عبور می کرد با خون قبل از دندانه هایی که آشپز نوشته بود یک « آ » گذاشت . بعد از مدتی آن شهر توسط آسوری ها فتح شد . یک جوان آسوری وقتی چشمش به آن شعار افتاد با شمشیر تمام نقطه های روی نور را کند . یک روز هم قماربازی برای رفتن به خانه دوستش از آن کوچه می گذشت که « آ » آن را حذف کرد . یک روحانی که از روبرو می آمد وقتی چشمش به این صحنه افتاد حرف «ه» را بعد از «ر» نوشت و برای آن قمارباز طلب بخشش کرد . سالها بعد یک کارگردان که درباره خدا فیلمی را می ساخت تصمیم گرفت که یک سکانس فیلمش را توی آن کوچه ضبط کند بعد از پایان آن سکانس سه نقطه بالای « ر » گذاشت .

 سال ها گذشت . یک روز پیامبر دیگری از آن کوچه تردد کرد به شعاری برخورد کرد که نوشته بود :

 « خدا سوژه است . »

با خودش گفت :« لعنت به تمام پیامبران دروغین »

 و با زحمت آن شعار را پاک کرد و به جای آن نوشت :

« خدا نور است .

                  پیامبر خدا »

 


نوشته شده توسط خليل رشنوي در سه شنبه 10 مرداد1385 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
یک عمر مبارزه

همیشه این احساس را دارد که تمام عمر در حقش اجحاف شده است . البته در این هم شک دارد . می گوید : « تمام حق خوری ها تقصیر اوست که سال ها صاحب زور قدرت است . زور و قدرتش همیشه معطوف است به حق خوری و خونریزی »

اما توی این هم شک دارد . برای همین اسمش را گذاشته اند « شاید » . « شاید » با خودش فکر می کند « باید » ظالم و خونریز استحقاق قدرت را ندارد . و زیر لبی می گوید : « دوباره به مبارزه اش می روم و دیگر ذره ای شک ندارم که شاید موفق شوم . »


نوشته شده توسط خليل رشنوي در سه شنبه 10 مرداد1385 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
« سوزش مرگ »

جان دادن و مردن واقعن سخت است . خیلی سخت تر از آن چه فکرش را بکنی . به چه زبانی بگویم که نمی خواهم بمیرم و چه جوری بهتان بفهمانم که زندگی آن دنیا برایم فاقد هر گونه ارزشی است . یعنی اصلن به آن اعتقادی ندارم . حاضر نیستم زندگی آرام و پر از آسایش این دنیا را با هیچ چیز دیگری عوض کنم . اما می دانم  این حرف ها فایده ای ندارند و من ذره ای صاحب اختیار نیستم . این مرگ لعنتی که از سر شروع می شود و آرام آرام می رسد به انتهای پا خیلی سریع همه چیزهای با ارزش آدم را از او می گیرد . زندگی آرام و قشنگی بود ولی زودگذر .

لحظه مردن من هم مثل همه آدم ها فرا رسیده . سوزش مرگ و عبور از رحم مادرم به آن دنیای کثیف را فقط با گریه می توانم نشان دهم .


نوشته شده توسط خليل رشنوي در سه شنبه 10 مرداد1385 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
« ریش های مادر »

ریش های مادرم چقدر زبراند که وقتی آن ها را به گونه هایم بمالد و صورتم ملتهب بشود آن وقت است که مجبور می شوم پسش بزنم . روابط من و مادرم تضادی است از جاذبه و دافعه . یک رشته نامرئی وجودم را به وجودش بند می زند و همین چند رشته ریش زبر باعثِ . . . در واقع توی معادله رابطه من و مادرم دو فلش در خلاف هم قرار گرفته است که تیزی شان قلب هر دوی ما را هدف قرار گرفته است . وقت خواب که برسد و مادرم خودش را برساند روی تختخواب و بخواهد قصه همیشگی به دنیا آوردن مرا با التهاب خاصی تعریف کند آن وقت است که من چپ شوم روی دست مخالفم . انگار که بخواهد عملش را توجیه کند از سختی تولیدم بگوید و زجری که سر زاییدن من کشیده است و بگوید چگونه از یک لوله آزمایشگاه چکیده شده ام توی این دنیا و با افتخار من را اولین انسان شبیه سازی شده صدا بزند که از سلول خودش بوجود آورده است . آن وقت است که من فکر کنم این فلش ها هیچوقت مساوی نمی شوند . 


نوشته شده توسط خليل رشنوي در سه شنبه 10 مرداد1385 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
« ساعت »

معلم از سعید پرسیده بود :

« بلندترین کوه جهان چه نام دارد ؟ »

و سعید جواب داده بود :

« دماوند »

آقا پس گردن سعید مالید و هوار زد :

« خاک تو سر همه تون . محصلای ژاپن ساعت می سازن و شما . . . »

چند دقیقه می شود معلم درسش را تمام کرده است . همه خسته ایم . من ، سعید ، بچه ها و حتی آقا .

با صدای معلم سکوت روی سرمان خرد می شود :

« بچه ها ساعت چنده ؟ »

به هم نگاه می کنیم . هیچ کس ساعت ندارد . نه من ، نه سعید ، نه بچه ها و نه حتی آقا ...


نوشته شده توسط خليل رشنوي در سه شنبه 10 مرداد1385 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
«خسوف »

« مهتاب چرا از من جدا شدی ؟ ها ؟ ما که زمانی جزیی از وجود همدیگه بودیم . »

« بس کن کچل کچلی . من و تو به هم نمی اومدیم . منی به این قشنگی با تو ؟ وصف زیبایی من رو زبون همه س . . . اونوقت با تو ؟ . . . خودت بگو . حیف نیست ؟ »

« ببین مهتاب اون روی من و بالا نیار و الا خودت می دونی »

« تو هیچ خری نیستی . همه بخار دارن الا تو »

« خودت خواستی مهتاب خانوم »

« هی ! این چه کاریه ؟ ! برو کنار زمین . خواهش می کنم . خسوف نکن لعنتی . خسوف نکن . »

 


نوشته شده توسط خليل رشنوي در سه شنبه 10 مرداد1385 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
« توله سگ »

زل می زنم به چشم های بچه که دارد توی تشکش دست و پا می زند . انگار می خواهد بغلش کنم . به خاطر کار بروی آن سر مملکت و آنوقت که برگشتی ببینی تولد یک بچه زندگی ات را از هم پاشیده و خرد کرده . زنم سر زاییدن این توله سگ مرده و حالا من می خواهم تقاص زندگی از دست رفته ام را بگیرم . دستم را به سمت بچه که دارد توی نگاه وق زده ام غیژغیژ می خندد دراز می کنم . انگشت هایم دور گلویش گره می خورند و فشار می دهند آن گلوی سفید را که هر لحظه سرخ تر و سرخ ترمی شود . دستم را وقتی رها می کنم که مطمئنم کارش را ساخته ام . خودم را از شرش خلاص کردم و فرستادمش پیش زنم . هنوز چند روز مرخصی را که آمده بودم خانه فراموش نکرده ام . زنم تمام آن چند روز عادت داشت .


نوشته شده توسط خليل رشنوي در سه شنبه 10 مرداد1385 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
« عکس آقا »

کنجکاوی باعث می شود از پنجره داخل اتاق شوی . هیجانی آمیخته با اضطراب زیر پوستت می جنبد و وادارت می کند توی اتاق شروع کنی به چرخیدن . ناگهان به قاب می خوری . صدای خرد شدن در خانه می پیچد . صورتی باریک با ریشی بلند و سفید از میان خرده شیشه ها به نگاهت نیشخند می زند . کسی وارد اتاق می شود و داد می زند :

« عکس آقام »

و به طرفت می آید . شباهتش با چهره توی قاب مجبورت می کند به سمت پنجره فرار کنی . سرت محکم به شیشه می خورد و منگ می شوی . خون روی زبانت می چرخد و از لای نوکت بیرون می زند .


نوشته شده توسط خليل رشنوي در یکشنبه 8 مرداد1385 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
« نوازنده »

یک پایش روی پای دیگر لم داده بود . از همه چیز حرف می زد و انتقاد می کرد و بیشتر از مراسم و مخصوصن از نوازنده که چشمش روی خانم ها میخکوب بود و آن لبخند نمکی را از لب هایش دور نمی کرد و هربار با یک ساز متفاوت هنر نمایی می کرد . گاهی نوک انگشتش را به بازویم می کوباند و نوازنده _ که نقل مراسم شده بود _ را نشان می داد و با تمسخر چیزی درباره او و چنین هنرمندانی زمزمه می کرد .آنقدر حرف زده بود که سرم گیج می رفت . از اینکه مجری داشت آداب پایان مراسم را به جا  می آورد خوشحال بودم .

« در اینجا لازم ِ که از نوازنده عزیز به خاطر اجراهای قشنگشون تشکر کنم و هنرمندی که علی رغم نابینا بودن . . . »


نوشته شده توسط خليل رشنوي در یکشنبه 8 مرداد1385 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
« نجات »

شير را مي‏چرخانم . آب روي سطح سراميكي مي‏سرد و توي سوراخ دستشويي فرو مي‏رود . مورچه‏اي خودش را به چيز نامعلومي روي سراميك چسبانده و در برابر فشار آب كه مي‏خواهد او را ببلعد ، مقاومت مي‏كند. انگشتم را براي نجاتش دراز مي‏كنم. فكري در سرم مي‏پيچد : « اين مسير قانون زندگيه ، نبايد اون و مختل كرد » به آينه نگاه مي‏كنم. انگشتانم را بين موها فرو مي‏برم و مرتبشان مي‏كنم. ولي دلم براي مورچه مي‏سوزد. دستم را به سمتش مي‏كشم. مورچه توي سوراخ فرو رفته است.


نوشته شده توسط خليل رشنوي در یکشنبه 1 مرداد1385 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
مورچه ها

عادت کرده بودم به فوت کردن مورچه ها . هر مورچه ای را که می دیدم – فرق نمی کرد چه نوع مورچه ای باشد – لب هایم را می بردم نزدیکش و بعد هوایی که از ریه هایم می وزید ، مورچه را پرت می کرد آنطرفتر . سرگرمی خوبی بود . اما دیگر نمی توانم مورچه ها را فوت کنم . جنازه ام شده لانه انواع مورچه ها .


نوشته شده توسط خليل رشنوي در یکشنبه 1 مرداد1385 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
« عظیم الجثه »

 با خودت می گویی :

 « مگر من چه گناهی مرتکب شده ام که حالا باید توی بغل این مار عظیم الجثه تقلا کنم . »

توی این جنگل کسی به دادت نخواهد رسید .  اما نمی توانی آرام باشی  و سعی می کنی هیکل عظیم الجثه اش را از خودت دور کنی ، اما هر لحظه خسته تر می شوی و آن هیکل زبر و خشن  تو را بیشتر در بر می گیرد . ناخودآگاه گریه می کنی ولی خوب می دانی هیچ ماری دل ندارد تا بسوزد . فقط غریزه است و غریزه . با حالت نیمه بی هوشی فکر می کنی اگر توی تاکسی خوابت نمی برد حالا راننده اش مثل مار عظیم الجثه ای تو را در بر نمی گرفت و بوسه هایش مثل نیش سمی توی گوشتت نفوذ نمی کرد .


نوشته شده توسط خليل رشنوي در یکشنبه 1 مرداد1385 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
شکنجه

کسی مرا محاکمه نکرد . اما من خودم را هر روز محاکمه و شکنجه می کنم و سعی دارم  به وجدانم ثابت کنم که تقصیر من نبوده . خب . . . دختر قشنگی بود با موهای بور و بلند . وقتی از ایوان طبقه سوم برایم دست تکان داد و مرا دعوت کرد که بروم پیشش فکر کردم دارد مسخره ام می کند .

من از کجا می دانستم طرف دیوانه است و از کجا می دانستم وقتی اشاره کنم که او بیاید آنوقت خودش را از آن بالا پرت می کند پایین .


نوشته شده توسط خليل رشنوي در یکشنبه 1 مرداد1385 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
آمريكايي
با صدای استاد پیرش کتاب را رها می کند و مقابل پیرمرد سیخ می ایستد .

استاد پول ها را کف دست شاگرد جوانش می گذارد و می گوید :

« یه سفارش خوب داریم . باید پرچم آمریکا رو توی چند پیاده رو نقاشی کنیم . . . »

سرفه امان پیرمرد را می برد و صدای خِلط های توی حلقش بالا می آید . همان ژست پدرانه همیشگی اش را می گیرد .

« پسرم این یه ایده خیلی خوبه . ملت با پا از روی پرچم آمریکا رد می شن . در واقع حقارت آمریکا رو در مقابل ملت ما

نشون می ده . ما باید از رنگ های درجه یک برای نقاشی استفاده کنیم تا نقاشی به مرور زمان پاک نشه و پایدار بمونه . »

تکه کاغذی جلو می برد و ادامه می دهد :

« بپر برو مغازه این رنگ ها رو بخر . . . فقط یادت نره ؛ رنگ هاش امریکایی باشه . »


نوشته شده توسط خليل رشنوي در پنجشنبه 29 تیر1385 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه
منوی اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
درباره وبلاگ
خليل رشنوي
khalil_353@yahoo.com
شاعر و داستان نويس
متولد 1360 انديمشك
كارداني مطالعات اجتماعي
مقام اول چهارمين جايزه ادبي صادق هدايت1384
مقام اول جایزه شعر و داستان آدم برفی ها 1387
مقام اول ششمين جشنواره ملي دورود1388
مقام اول جشنواره سراسری داستان کوتاه آفتاب/شیراز1388
مقام دوم پنجمين جشنواره ملي دورود1386
مقام دوم نخستين جشنواره داستان كوتاه خرم آباد1386
ماقم سوم نخستین جشنواره هنری مقاومت آبادان 1388
برگزیده بخش داستان دیماه جایزه ادبی طهران1387
برگزیده نخستین جشنواره داستان کوتاه کوتاه 7سین 1388
شایسته تقدیر در ششمین جایزه ادبی اصفهان در بخش تک داستان1387
شایسته تقدیر در جشنواره داستانکهای ایرانی(کشف لحظه)1387
برگزیده دومین جشنواره استاني داستان كوتاه خوزستان1386
برگزیده سومین جشنواره استاني داستان كوتاه خوزستان1387
مقام سوم دانشجويان معلم سراسر كشور1381
دبير نخستين جشنواره اس ام اسي داستان هاي كوتاه كوتاه ايران1387
دبير نخستين جايزه ادبي داستان كوتاه خوزستان1384
سردبیر زاگرس استوری(نشریه الکترونیکی داستان نویسان غرب ایران)
آرشیو مطالب
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
آرشيو
روي مطلب دلخواه كليك كن
داستان کوتاه کوتاه
خبر و رويداد
مقاله
نقد
داستان کوتاه
شعر
پیوندها
آرشيو همه مطالب اين وبلاگ
داستان استارتگاه برنده تنديس هدايت
داستان هاي كوتاه من
شعرهاي من(فیلتر شد)
نخستین جشنواره اس ام اسي داستان کوتاه کوتاه
دخترم آتریسا رشنوی
زاگرس استوري(نشريه الكترونيكي ا داستان نویسان غرب ايران)
خوابگرد
ياسر اكبريان
كاف استوري(كارگاه نقد داستان)
جن و پری
صادق هدايت
كرم رضا تاجمهر
مريم دلباري
هفتان (فیلتر شد)
آتيبان
زهرا نوري
آيت دولتشاه
ناتور(پدرام رضايي زاده)
سايت ادبي هزار و يك شب
تعاوني اهل قلم و انديشه
سه پنج (صداي مستقل ادبيات ايران)
پرستو آزادي ابد
مصطفي مستور
محمد غلامي
والس ادبي
علي اصغر حسيني خواه
فراخوان های ادبی
نظام حقي آبي
مصطفي مرداني
بهاره اله بخش
نشریه ادبی فیروزه
ميثم محمدي
نشر ققنوس
آرش شفاعي
محمود قلي پور
يوسف عليخاني
ناتاشا اميري
تیله باز(امیرحسین یزدان بد)
ديباچه
هيجار(نشريه الكترونيكي ادبيات امروز ايران)
تازه هاي ادبي
منيرو رواني پور
دانيال موحدي پور
عباس معروفي
مهيار زاهد
علي خانمرادي
انجمن نوسندگان كرج
دوات
كلاغ
معصومه پاليزبان
انجمن داستان دهلران
آدم و حوا
ماندگار
خزه
هوشنگ گلشيري
ليلا صادقي
مرور
اميرحسين چهلتن
سيامك گلشيري
مداد
خانه هنرمندان ايران
لوح
محمد عربزاده
نشريه رودكي
كانون ادبيات ايران
راديو زمانه هلند
بادبادک بی دنباله
نسرين ارتجاعي
سخن
محسن سراجي
كافه داستان
نويسش
پوريا عالمي
ليلا بابايي
مجيد سعدآبادي
پوريا فلاح
مريم آموسا
سيدعلي صالحي
احمد شاملو
مجيد اسطيري
فروغ فرخزاد
پاتوق ادبي(سايت)
پاتوق ادبي(وبلاگ)
سروش رهگذر
فرشته مولوي
حبيب پرتاري
محمد بیاتی
انجمن داستانی چوک
مانیفیست
داستانك هاي محمد مبيني
فقط 55 كلمه اي
داستانك
كلكسيون داستانك
حسين نوش آذر
جواد جزيني
محمود دولت آبادي
سيامك گلشيري
كافه تيتر
شهريار مندني پور
بيژن نجدي
مديا كاشيگر
امير حسين چهل تن
داستانك هاي سهيل ميرزايي
جايزه ادبي اينترنتي ايران
نيره نورالهدي
داستان ميني مال(مرتضي ملك محمدي)
انجمن نويسندگان ملاير
خسرو نخعي
مانيا صبوري
مولتي ميني مالييست
رضا ناظم(ميني ماليسم)
قاسم كشكولي
آرش نصيري(ميني مال)
اسدالله امرایی
ارمغان بهداروند(شعر)
حميدرضا سليماني
ميني مال هاي احسان
شمس قنبرزاده(گرافيك و عكس)
اثر(نشريه آلماني-فارسي)
7 سنگ
فواد جهاني(كردي-فارسي)
وبلاگ گروهي داستانك
روزنامه اعتماد ملي
پندار
ديگران(سايت ادبيان ايران و جهان)
بخارا(مجله)
هزار تو
امضا(ادبيات و انديشه امروز)
داستانكهاي سعيد آقايي
داستانك هاي علي يوسقي
اليف علي اف (داستانك)
سايت ادبي عروض
سورئاليست(ميني مال،داستان و نقد)
كامليا كاكي
نوشته هاي هاي سامان آزادي(مترجم)
داستانكهاي نرگس
متيل(وبلاگ گروهي داستانك نويسي)
ادبيات داستاني زنده رود
داستانك هاي ندا
آدم برفي ها(نشريه سينما و ادبيات)
وارگه(داستان نويسان اليگودرز)
رندان(نشريه حاضر ادبيات ايران)
الهه علي خاني
جشنواره داستان هاي 88 كلمه اي
مهرنوش سعادتي
همراوي(حلقه ادبي قلمستان)
گروه اينترنتي كولي ها(منيرو رواني پور)
نشريه اينترنتي واژه(ادبيات و فرهنگ)
ادبيات بريتانياي كبير(انگليسي-فارسي)
جشنواره داستانهاي خلاقه
ژوزه ساراماگو
عصر آدينه(مجله ادبي)
خبرگزاري تابناک
خبرگزاري مهر
خبرگزاري آفتاب
خبرگزاري كتاب ايران
آرش رضايي
سيامك احمدي(داستان كوتاه كوتاه)
سميرا نوروزي(شعر)
گنجور(شاعران كهن ايران)
خانه كتاب
ابراهیم نبوی(طنز)
خبرگزاري ادبي چوك
انتشارات افراز
محبوبه موسوي
صفحه آخرین داستانک های روز ایرانی
ادبیات امروز ایران
انجمن نويسندگان جوان
وحید ضیایی(شعرآستان)
زیبا آزادی
آموزش و دانلود داستان کوتاه
کلبه شعر و داستان
میترا معینی
چنگ و عود
فریبا حاج دایی
مژگان مشتاق
مریم فیروزی
فرشته نوبخت
روژان مظفری
شادی باقی
وحید حسینی
ابوذر پاکروان
انسیه موسویان
نستعلیق آنلاین
بانک فراخوان های ادبی
سپیده امینی
معصومه راستي
محمد جواد عبدی - رادیو جوان
گالری بهترین قالب های بلگفا
تکه هایی از من در دیگر سایتها
مصاحبه در آفتاب یزد
پری پشت دیوار در دیباچه
مصاحبه با ایبنا و یادداشت ایبنا در مورد جشنواره اس ام اسی داستان
مصاحبه با ایسنا در خصوص جشنواره های داستانی
مصاحبه با ایسنا در خصوص ادبیات و سینما
داستانی از من در والس ادبی
یک شعر سپید در ماندگار
داستان ریش های مادر در رندان
مصاحبه با ایسنا درباره ميني ماليسم
مصاحبه با ايسنا
مقاله در مورد داستانك گرايي و داستانك گريزي در آتيبان
داستان يك برجستگي نرم در پاتوق فرهنگي
داستانك دريا در تهران امروز
داستانك يك عمر مبارزه در تهران امروز
داستان استارتگاه در آتيبان
آرشیو پیوندهای روزانه
امکانات وبلاگ
گروه خبری زاگرس استوری برای داستان نویسان ایرانی سراسر دنیا. جهت عضویت کافیست ایمیلتان را وارد کنید . .
Google Groups
اشتراك در زاگرس استوری
:نشانی پست الکترونیک
بازدید از این گروه

طراح قالب

طراح گرافیکی:
سید محسن طباطبایی

ترجمه:
محمد جواد عبدی
گروه طراحان حرفه ای تمپفا
www.TempFa.com

Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فلیتر شده