۱ )خوش تختخواب
زنگ در به صدا درآمد . مرد در را كه باز كرد دختري را ديد كه يك دست سفيد پوشيده بود . زيبايي و مرتب بودن دختر ، مرد را هيجان زده كرد تا بگويد :
فكر نمي كردم يه دختر ماماني مثل تو رو بفرستن . اميدوارم خوش تختخواب باشي . نق نق هم نكني . آخه من بره ببينم درنده خو ميشم ، دست خودم نيست . ولي چرا اينقد دير كردي ؟ كلي منتظرت شدم .
دختر در حالي كه تو مي رفت جواب داد: ترافيك بود . نتونستم زودتر بيام . حالا خيلي دير شده ؟ ناراحت شدي؟
مرد گفت : ارزش منتظر شدن و داشت . دفعه بعد اگه ترافيك بود بهتره پرواز كني چون ممكنه انتظاركش بشم .
و با قهقه دختر را به درون اتاق كشيد ...
هفته بعد دوباره صداي زنگ در بالا آمد . مرد با عجله در را باز كرد و دختر را ديد كه يكدست آبي پوشيده بود . مرد كمي دختر را برانداز كرد و گفت :
چه عجب امروز به موقع رسيدي؟ موهات چرا اينقد آشفته شدن ؟ دكمه هاي مانتوت هم كه بيشترشون باز شده ؟!چه بوي غبار خوبي مي دي؟ اينقد عجله داشتي كه از پله ها كار و شروع كردي ؟ ها؟
و در حالي كه دست هاي خنك دختر را گرفته بود گفت : بيا تو خودتو گرم كن . من مي رم پنجره ي راه پله ها رو ببندم . نمي دونم كي باز گذاشته تو اين سرما .
۲) رهبر فقيد
وكيل روبروي قاضي ايستاد و گفت : ببينيد آقاي قاضي ، موكل بنده تنها جرمش اينه كه يه رمان نوشته . همه اين اتهاماتي كه به ايشون زده ميشه فقط يه فرضه . درسته دنيايي كه توي رمانش خلق كرده شبيه تاريخ كشورماست اما اين جرمي رو ثابت نمي كنه چون داستان توي كشور ديگه اي اتفاق افتاده و اسم شخصيت ها به خوبي نشون مي ده كه اين ها هم وطن ما نيستند . درسته توي داستان مثل كشور ما انقلابي ميشه و رهبر انقلابي ها بعد از مدتي مي ميره و اطرافيان و معتمدين رهبر فقيد ، انقلاب رو به گند مي كشونن اما اين دليل نميشه كه منظور كشور ما بوده چون اتفاقات در يه كشور ديگه مي افته . اصلن اگه شما به اسم ها توجه كنين مي بينين كه منظور ما نيستيم .
قاضي رو به خوزه جوان كرد و گفت : آقاي نويسنده اتهام شما توهين به رهبر فقيدانقلابه . چه حرفي براي دفاع از خودتون دارين؟
خوزه ايستاد و جواب داد: من توي داستان هدفم اين بوده كه با استفاده از تاريخ يه كشور ديگه انحراف انقلاب كشور خودمون رو نشون بدم و تمام اتهامات رو مي پذيرم .
با گفتن اين جمله وكيل آهي كشيد و روي صندلي اش افتاد.
دم در زندان خوزه لباس هاي جديدش را پوشيد . زندان بان با صداي بلند وسايل خوزه را براي امانت دار زندان مي خواند تا آن ها را در دفترش ثبت كند :
يه شلوار سفيد ، كمربند چرمي سياه ، كفش چرمي سياه ، پيراهن خاكستري ، يك عدد خودنويس ، يك كيف شامل ؛ 920 پزو پول نقد، كارت شناسايي و يك قطعه عكس از رهبر فقيد .
۳) راسو
طلاق دادن زنم باعث تعجب همه شده بود . همه سرزنشم مي كردند و اين كارم اصلن برايشان باور كردني نبود . از نگاه آن ها همسرم زيباترين زن شهر بود . دو چشم ميشي درشت داشت و پوست مهتابي براق . گونه هاي برجسته و دماغ تراش خورده . لب هاي كوچك و خوردني و موهاي بلند و حنايي رنگش زيبايي او را دوچندان مي كرد . اندام ورزيده ، متناسب و بدون مويش را آنها نديده بودند ولي لابد حدسش را مي زدند . تحصيل كرده بود و در خانواده اي اصيل بزرگ شده بود . نجابت و رفتار خوبش را همه دوست داشتند. اصلن زيبايي باعث مي شود آدم مهربانتر به نظر برسد . البته همه اين ها را خودم هم مي دانستم و همين دلايل بود كه باعث مي شد براي به دست آوردنش آنقدر پافشاري كنم و دست به هر كاري بزنم . براي طلاق دادن زنم همه از من دليل قانع كننده مي خواستند ولي من فقط سكوت مي كردم . كاش مي توانستم به همه بگويم كه زندگي با او برايم مثل جهنم بود . روزها او مثل فرشته بود ولي شب ها به موجود ديگري تبديل مي شد . انگار كه توي شكمش كلاغي لانه كرده باشد ، شب ها قار و قور معده اش حالم را به هم مي زد . انحراف دماغ تراش خورده اش را كسي نمي توانست تشخيص بدهد جز من كه شبي چند بار از صداي خروپفش بيدار مي شدم . صبح ها كه از خواب بيدار مي شد و لب هاي قشنگش را باز مي كرد بوي مردار اتاق خواب را پر مي كرد و مي ديدم كه گوشه چشم هاي ميشي اش كثافتي شبيه فضله موش جمع شده . از همه بدتر شب ها اراده روده هايش را نداشت و دائم احساس مي كردم زير پتويمان به راسوي خشمگيني تبديل مي شود و هراز گاهي دمش را بالا مي برد.
آخرين مطالب نويسنده :
يك ترانه / داستان كوتاه او يك پري است / داستانك گرايي و داستانك گريزي(مقاله)/ داستان سايه كش دار در كاف استوري / سه شعر جدید/ داستانک صلیب

نوشته شده توسط خليل رشنوي در دوشنبه 11 شهریور1387 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه